این نیست ره وصل که پنداشته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1779 این نیست ره وصل که پنداشته ای اینست جهان جان که بگذاشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره توست لیکن انباشته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1779 این نیست ره وصل که پنداشته ای اینست جهان جان که بگذاشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره توست لیکن انباشته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1778 ای عشرت نیست کشته هستک شده ای وی عابد پیر بت پرستک شده ای غم نیست اگر چه تنگ دستک شده ای از کوزه ی سر فراخ مستک شده ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1777 ای دوست که دل ز دوست برداشته ای نیکوست که دل ز دوست برداشته ای دشمن چو شنیده مینگنجد از شوق در پوست که دل ز دوست برداشته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1776 ای خورشیدی که چهره افروخته ای از پرتو آن کمال آموخته ای از جمله ی اختران که افروخته اند تو پیشتری که بیشتر سوخته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1775 ای آنکه مرا به لطف ننواخته ای در دفع کنون بهانه ای ساخته ای گر با همگان عشق چنین باخته ای پس قیمت هیچ دوست نشناخته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1774 ای آنکه رخت چو آتش افروخته ای تا کی سوزی که صد رهم سوخته ای گویی به رخم دیده چه بردوخته ای آیا تو چنین مرا نیاموخته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1773 ای آنکه حریف بازی ما بده ای این مجلس جانست چرا تن زده ای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی که خواجه شده ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1772 ای آنکه تو جان بنده را جان شده ای در ظلمت کفر شمع ایمان شده ای اندر دل من ترانه گویان شده ای واندر سر من چو باده رقصان شده ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1771 ای آنکه تو بر فلک وطن داشته ای خود را ز جهان خاک پنداشته ای بر خاک ز نقش خویش بنگاشته ای وان چیز که اصل توست بگذاشته ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1770 ای آنکه به لطف دلستان همه ای در باغ طرب سرو روان همه ای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نئی ای نگار و آن همه ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1769 ای آنکه به جز شادی و جز نور نه ای چون نعره زنم که از برم دور نه ای هرچند نمک های جهان از لب توست لیکن چه کنم چو اندر این شور نه ای
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1768 امروز ندانم به چه دست آمدهای کز اول بامداد مست آمدهای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل به دست آمدهای