تا خاک قدوم هر مقدم نشوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1815 تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1815 تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1814 تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1813 پیوسته مها عزم سفر میداری چون چرخ مرا زیر و زبر میداری شیری و منم شکار در پنجه ی تو دل خوردئی و قصد جگر میداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1812 بی نام و نشان چون دل و جانم کردی بی کیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بیجا و روان همچو روانم کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1811 پیش آی خیال او که شوری داری بر دیده ی من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود زبوری داری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1810 بیرون نگری صورت بی جان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بحر انسان بینی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1809 بی خود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1808 بی جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1807 بیچاره دلا سجنجل هر اثری گر سر کشی از صفات و با دردسری ای آینه ای که قابل خیر وشری زان عکس تو را چه غم که تو بیخبری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1806 بی آتش عشق تو تو نخوردم آبی بی نقش خیال تو ندیدم آبی در آبی کواست چون شراب نابی مینالم و میگردم چون دولابی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1805 بویی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گویی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی شب است دیگر نی نی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1804 بنمای به من رخت بکن مردمئی تا لاف زنم که دیدهام خرمئی ای جان جهان از تو چه باشد کمئی کز دیدن تو شاد شود آدمئی