از نوح سفینه ایست میراث نجات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 159 از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانه ی بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش دارد نه جهات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 159 از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانه ی بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش دارد نه جهات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 158 از کفر و ز اسلام برون صحراییست ما را به میان آن فضا سوداییست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 157 از عهد مگو که او نه بر پای من است چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زان بند شکن مگو که اندر لب توست یا زان آتش که از لبت در دهن است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 156 از دیدن اغیار چو ما را مدد است پس فرد نهایم و کار ما در عدد است از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است هردل که نه بیخود است زیر لگد است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 155 از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 154 از حلقه ی گوش او دلم باخبر است در حلقه ی او دل از همه حلقهتر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 153 از جمله طمع بریدنم آسانست الا ز کسی که جان ما را جانست از هر که کسی برد برای تو برد از تو که برد دمی کرا امکان است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 152 از بییاری ظریف تر یاری نیست وز بیکاری لطیف تر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 151 از بس که دل تو دام حیلت افراخت خود را و تو را ز چشم رحمت انداخت ماننده ی فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را بگداخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 150 آواز تو ارمغان نفخ صور است زان قوت و قوت هر دلی رنجور است آواز بلند کن که تا پست شوند هرجا که امیر و هر کجا مامور است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 149 آن نور مبین که در جبین ما هست وان ضو یقین که در دل آگاهست این جمله ی نور بلکه نور همه نور از نور محمد رسولالله است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 148 آن کس که نهال هوست او خیزانست چون مست به هر شاخ در آویزانست کز شاخ طرب حامله فرزندانست کو قره ی عین طربانگیزانست