آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 495 آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وان کس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 495 آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وان کس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 494 آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 493 آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 492 آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 491 آن کس که تو را بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندان که بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 490 آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعله ی آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم بنهاد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 489 آن کز تو خدای این گدا میخواهد در دهر کدام پادشا میخواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جمله ی خورشید تو را میخواهد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 488 آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 487 آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون جوشیده است و تا حلق رسید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 486 آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 485 آن سر که بود بیخبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد میگوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای بر آن کسی که بیوی خسبد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 484 آن روز که مهرکان گردون زدهاند مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل کان چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون زدهاند