بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 591 بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 591 بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 590 بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل در آتش باشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 589 بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 588 بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گویی تو که نی شکستگان بسیارند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 587 بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 586 بسیار تو را خسته روان باید شد و انگشت نمای این و آن باید شد گر آدمیی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 585 بس درمانها کان مدد درد شود بس دولتها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 584 بر یار نظر کنم خجل میگردد ور ننگرمش آفت دل میگردد در آب رخش ستارگان پیدایند بیآب وی آبم همه گل میگردد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 583 بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا به ابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک رود گور و لحد مست شود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 582 برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوختهای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوختهای میبایست کان برق که میجهد در او گیرد زود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 581 پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که بلی عید همی پرسد عید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 580 پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودایی این منطق طیر است سلیمان داند