اشعار خدابخش صفادل - ادبستان شعر پارسی ❤️

اشعار خدابخش صفادل

اشعار خدابخش صفادل

اشعار خدابخش صفادل


شعر نخست :

طوفان‌ تر از همیشه به سمتم وزیده ‌ای

مردی شکست ‌خورده ‌تر از من ندیده‌ ای

از من مخواه راحت از این‌ جا گذر کنم

وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ ای

یادم نرفته‌ است هم ‌آن ابتدای کار

گفتی چه‌ قدر دغدغه داری، تکیده‌ ای

ما سرنوشت مشترکی را رقم زدیم

مثل من از بهشت، تو هم سیب چیده‌ ای

این شعر را به چشم تو تقدیم می‌کنم

این دل‌ سروده را که خودت آفریده ‌ای

دارم به روزگار خودم غبطه می‌خورم

حالا که صاف و ساده مرا برگزیده‌ ای

گاهی خیال می‌کنم این ‌جا نشسته‌ ای

گاهی به روی زانوی من آرمیده ‌ای

حتماَ شگفت مانده‌ ای از کارهای من

دیوانه‌ ای شبیه خودت را ندیده‌ ای؟

دیدم شبی به شکل کبوتر تو را به خواب

تا آمدم به سمت تو دیدم پریده‌ ای


شعر دوم :

هر پنج فصل پیرهنت گرمسیر بود

پرواز هر پرنده ای از این مسیر بود

در سایه نگاه تو خورشید می شکفت

نسبت به چشم های تو دریا حقیر بود

مردی به آفتاب تو آمد کشان کشان

مردی که عشق در نظرش زمهریر بود

چیزی به جز هوای جوانی به سر نداشت

در چشم های آینه هر چند پیر بود

افتاده بود روی دو زانو خدای من

شیری به چنگ ماده غزالی اسیر بود

باران گیسوان تو در ریزش مدام

بر شانه های بی رمقش دل پذیر بود

مردی که هیچ بهره ای از عاشقی نبرد

وقتی سراغ چشم تو آمد که دیر بود

این ماجرای مرد زمین خورده تو بود

این ماجرای چشمه آب و کویر بود


شعر سوم:

معصوم چشم های تو یک جور دیگرند

انگار مدتی است كه از من مکدرند

نازک تر از بهار به آن ها نگفته ام

آن ها كه از تمامی اشعار من سرند

در برکه ی زلال غزل های من مدام

مثل دو ماه یا نه دو ماهی شناورند

یک استكان نخورده سیه مست می شوم

انگورهای باغ تو یک چیز دیگرند

با یاد چشم های تو آرام می شوم

آن ها عزیز با غم من آشنا ترند

هر چند عقل و دل به تفاهم نمی رسند

با این وجود ناز تو را خوب می خرند

دقت نکرده ای به غزل های من مگر؟

این روزها عجیب کبوتر کبوترند

گنجشگکان بخت من امروز می رسند

دارند پلک های من از صبح می پرند

 


شعر چهارم :

 

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام

چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام

رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند

تنها به جرم این که پرو بال بسته ام

پرواز آرزوی تمام پرنده ها است

در تنگنای این قفس ناخجسته ام

دست مرا بگیر و ببر پشت ابرها

تنها به آسمان تو امید بسته ام

چونان غریبه ای که به آبادی شما

بعد از غروب آمده بسیار خسته ام

تنگ غروب شهر برایم جهنم است

در گیر و دار این چمدان نبسته ام


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤