
شعر نخست :
می پرسی تنهایم؟
خب، بله تنها هستم !
مثل هواپیمایی که تنها به خط مستقیم
براساس علائم رادیویی در میان کوههای راکی پیش می رود
در جستجوی مسیر فرود آبی بر فرودگاهی در دل اقیانوس.
میخواهی بپرسی تنها هستم؟
خب، بله تنها هستم !
مثل زنی که سراسر کشور را پشت فرمان طی میکند هر روز
و پشت سر میگذارد کیلومترها پس از کیلومترها
شهرهای کوچکی را که می توانست در آنها بماند
در آنها زندگی کند، در آنها بمیرد، تنها
اگر تنها هستم
تنهایی من باید تنهایی کسی باشد
که پیش از همه از خواب برمیخیزد
پیش از همه هوای سرد صبح این شهر را نفس می کشد
تنها کسی که بیدار است در خانه ای غرق خواب .
اگر تنها هستم
تنهایی ام را قایق مانده در ساحل دریاچهی یخ بسته
در آخرین نور سرخ سال میفهمد، که میداند
نه یخ،نه گِل، نه نور زمستانی
فقط چوب است که در خود دارد موهبت سوختن را.
“برگردان : آزاده کامیار “
شعر دوم :
می خواهم که به من پاسخ دهی
حتی اگر بد حرف می زنم
تمام چیزهایی را که تاکنون گفته ام
فراموش خواهند شد
هرچند برای من
از این شعر یا هر شعر دیگر ارزشمندترند
می خواهم گوش کنی!
حتی اگر بد حرف می زنم به من گوش بده!
نه در شعرم
بلکه در اشکهایم
نه وقتی بهترین هستم
بلکه وقتی بدترینم!
“برگردان : چیستا یثربی”
شعر سوم :
شیرجه زدن در کشتی شکسته
بعد ازین که کتاب اسطوره ها را خواندم
و فیلم را در دوربین کار گذاشتم
و لبهی تیز چاقو را چک کردم
پلاستیک سیاهی را شبیه زره
به تن می کنم
دمپائیهای پلاستیکی
و این نقابِ سخت و ناشیانه.
ناچارم که این کار را انجام دهم
نه مثل یک افسر نیروی دریایی
همراه با خدمهی کشتی اش
سوار بر آن قایق بادبانی پهن شده در آفتاب
که همینجا و به تنهایی.
نردبانی ست آنجا
این نردبان همیشه آنجا بوده
همیشه بی تقصیر، همیشه بی گناه آویخته شده
تاب می خورد
ماها که در بند آن بوده ایم
می دانیم به چه دردی می خورد
و به غیرِ این
تنها یک ریسمان دریانوردی ست
یکی از همین اسبابِ جورواجور.
پایین می روم از طناب ها و به آرامی
اکسیژنِ هوا مرا فشرده ست
و این نور آبی رنگ
ذراتی که شفافند
هوایی که آدمی در آن نفس میکشد
پائین می روم
دمپایی های غواصی فلجم کرده
مثل حشره ای پائین می خزم از نردبان
و هیچ کس نیست
که به من بگوید
اقیانوس از کجا شروع می شود.
اول فضایی آبی رنگ ست و بعد
آبی تر و پس آبی تر و پس از آن سبز و آنگاه سیاه
چشمهایم سیاهی میرود
اما نقاب من بی بدیل و نفوذگذارست
خون من به آن توان بخشیده
دریا داستانِ دیگری ست
دریا آن چیزی نیست که در توانش شک داشته باشی
باید به تنهایی بیاموزم
که تنم را بی هیچ نیروی خارجی برگردانم
در عمقِ ژرفنای این محیط.
و اکنون چه ساده است فراموش کردن
آنچه که پیِ آن می گردم
میانِ این همه که همیشه اینجا زیسته اند
با تکان تکان دادن پره های کنگره دارشان
لابه لای صخره ها
و ازین گذشته
تواین پائین شکل دیگری نفس میکشی
من آمده ام که این کشتی شکسته را پیدا کنم
کلمات مقصدِ ما هستند
من آمده ام تا ببینم که ما چقدر پرداخته ایم
و این گنج که از آنِ ماست
نورهای چراغم را هدف میگیرم
در امتداد جانب چیزی
ماندگارتر از ماهی وُ علف
آن چیست که من پیِ آن آمدهام:
لاشهی کشتی و نه داستانِ لاشهی کشتی
خودِ خودِ کشتی و نه افسانه ی کشتی
چهرهی مغروق خیره مانده تا همیشه
به خورشید
شهادت میدهد به آنچه که ما از دست دادهایم
فرسوده از نمک و دور ازین زیبایی نخ نما
و این دنده های مصیبت است
که خم شده است بر آنچه گفته اند
در میان تسخیرکنندگانی که مرددند
و اینجا همان جاست
و من اینجا هستم،
این مرد دریایی که زره به تن دارد
ما در سکوت حلقه میزنیم
گردِ این کشتی که شکسته
شیرجه می رویم سوی انبار
من شکلِ مونث او هستم
من شکلِ مذکرِ او هستم.
که چهرهی مغروق اش با چشم های باز به خواب می رود
که سینه هایش هنوز فشار را تاب می آورد
که با زر و سیم و مسِ بارهایش قرار گرفته
بی هیچ نام و نشان مدفون است
نیمه شکافته و گذاشته شده اند بپوسند
ما ابزارهای نیمه ویرانی هستیم
که روز قدم در راه گذاشتیم
دفترچه ی خیسِ کشتی شکستهها
قطب نمایی خراب
ما، من، تو
با ترس یا شهامت
کسانی هستیم که راه بازگشتمان را
به این صحنه می یابیم
با کارد، با دوربین
کتاب اساطیر
که در آن
از نام و نشان ما در آن اثری نیست .
“برگردان : رزا جمالی”
واژگان کلیدی : اشعار آدرین ریچ،نمونه شعر آدرین ریچ،شاعر آدرین ریچ،شعرهای آدرین ریچ،شعری از آدرین ریچ،یک شعر از آدرین ریچ،شعرهای ترجمه شده به پارسی آدرین ریچ،سروده های برگردان به پارسی آدرین ریچ،آدرين ريچ،ادرین ریچ،آدریان ریچ،شاعر آمریکایی،شاعر زن آمریکایی،شاعر ایالات متحده،آدرین سسیل ریچ.
Adrienne Rich،Adrienne CecileRich،poems،quotes









