
سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت 20
گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود . یکی از پادشاهان گفتش : همینمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست ؛ اگر به برخی از آن دستگیری کنی ، چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته . گفت : ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جوجو به گدایی فراهم آورده ام . گفت : غم نیست که به کافر میدهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین (1)
گر به چاه نصرانی نه پاک است
جهود مرده می شویی چه باک است ؟
قالو عَجینُ الکَلسِ لَیْسَ بِطاهِرٍ
قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرِزِ (2)
شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن . بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مخَلّص کردند
به لطافت چو برنیاید کار
سر به بی حرمتی کشد ناچار
هر که بر خویشتن نبخشاید
گر نبخشد کسی بر او ، شاید
واژگان دشوار : 1-ترجمه : زنان پلید ، شایسته ی مردان پلیدند . 2-ترجمه : گفتند که خمیر آهک طاهر نیست ، گفتیم رخنه های مبال را با آن پر می کنیم .