
سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت 8
یکی را از بزرگان به محفلی اندر ، همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند . سر برآورد و گفت : من آنم که من دانم
کفیتَ اَذیّ یا مَن یَعدّ مَحاسنی
عَلانیتی هذا و لم تَدرِما بَطن (1)
شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است
وز خُبثِ باطنم سر خجلت فتاده پیش
طاوس را به نقش و نگاری که هست ، خلق
تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش
واژگان دشوار : 1-ترجمه : ای آنکه خوبی مرا برمیشمری ، با این کار مرا آزار میدهی ، آنچه تو میگویی مربوط به ظاهر من است و از باطن من خبر نداری .