
وحشی بافقی- غزل شماره 251
با جوانی چند در عینِ وفا میبینمش
باز با جمعِ غریبی آشنا میبینمش
باز تا امروز دارد با که میلِ اختلاط
زانکه از یارانِ دیروزی جدا میبینمش
ماهِ رخسارش که چون آیینه بودی در صفا
بیصفا گردید با من بیصفا میبینمش
آنکه هر دم در رهِ او میفکندم خویش را
راه میگردانم اکنون هر کجا میبینمش
مرغِ دل، وحشی که از دامی به چندین حیله جَست
از سرِ نو باز جایی مبتلا میبینمش



