داستان کوتاه مهر پدری - ادبستان شعر پارسی % %

داستان کوتاه مهر پدری

مردی 85ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ، ناگهان کلاغی بر روی پنجره شان نشست .
پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟
پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه
بعد از مدت کوتاهی پيرمرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟
عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ !
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت ، صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند .  در آن صفحه اين طور نوشته شده بود :
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است .
هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم .


واژگان کلیدی : داستان کوتاه پدرانه،داستان کوتاه پدر مهربان،داستانک با موضوع علاقه و محبت پدر به فرزند،قصه برای دانشتن قدر پدر،داستان کوتاه در مورد پدر،داستانی درباره پدر دلسوز.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤