داستان کوتاه صدف - ادبستان شعر پارسی % %

داستان کوتاه صدف

 

صدفی به صدف دیگر گفت:

“درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . “

صدف دیگر با غرور گفت :

“ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . “

در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدفی که از خود راضی و خشنود بود و گفت :

“بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای “!


واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی صحبت کردن دو صدف،داستانک با موضوع دوستی و مهربانی،داستان پیرامون درک کردن و احساس دردهای همدیگر،داستانی درباره ی توجه به دوستان و رفیق ها،داستانی جالب و خواندنی درباره ی رفاقت،مناظره دو صدف.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤