
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 14
بشکست به سنگ کین پر ما
نامد پی رحم بر سر ما
بر تارک اختران نهم گام
آید چو خجسته اختر ما
زان ابروی چون هلال گردید
چون قوس خمیده پیکر ما
طرفی ز کتاب چون نبستم
شد رهن شراب دفتر ما
چون طره ی عطرسای باشد
عودی مفکن به مجمر ما
مهر و مه گیتی آفریدند
از پرتو مهر انور ما
آمد به وجود آب و آتش
از چشم و دل پر اخگر ما
شاهیم چو ما گدای اوئیم
خاک در اوست افسر ما
دلدار به رغم مدعی گفت
اسرار بود سگ در ما



