
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 106
در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوس
آری ندیده دیده یی شاهین کند صید مگس
نی سودی اندر پیشهها نی حاصلی ز اندیشهها
عشقی به روی کار بر، حق سخن این است و بس
ای دلبر بیمهر من، بی مهر رویت ذره سان
سرگشته و بیچارهام ای چارهام فریاد رس
مردیم در کنج قفس وز گردش وارون چرخ
صد رخنه در دل هست و نیست یک رخنه ای در این قفس
رسمی است میگیرد عسس در هر دیاری مست را
لیکن به ملک عاشقی این مست میگیرد عسس
نبود عجب کآید نفس با آنکه کشتی صد رهم
تا سوی دل بویت برد از سینه میآید نفس
ای باغبان چون ساختی گل را جدا از عندلیب
باری نسازد همنشین با نوگلم هر خار و خس
سر در گریبان کردهام با خویش باشد سرّ من
تا راز دلم افشا کنم کو محرم اسرار کس