ورود-ثبت نام

تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد

شمس مغربی – غزل شماره 71

تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد

از فروغش همه ذرات جهان پیدا شد

تا که از چهره ی خود باز برانداخت نقاب

از صفای رخ او کون و مکان پیدا شد

بود از کون و مکان نام و نشان ناپیدا

تا که از کون و مکان نام و نشان پیدا شد

تا به گفتار درآمد لب شیرین بتم

در جهان ولوله و شور و فغان پیدا شد

بود خاموش به گفتار درآمد عالم

به حدیثی که بتم راز زمان پیدا شد

بر لب جوی جهان تا که خرامان بگذشت

از هوای قد او سرو روان پیدا شد

کفر و دین از اثر زلف و رخش گشت پدید

در جهان تا که از آن سود و زیان پیدا شد

از رضای سخطش گشت عیان لطف و غضب

زین یکی دوزخ و زان حور رخان پیدا شد

گرچه ذرات جهان گشت عیان از مهرش

مهرش از جمله ذرات جهان پیدا شد

یا رب آن روی چه مهریست که از پرتو آن

هر چه در کتم عدم بود نهان پیدا شد

در فروغ رخ خورشید رخش از سر مهر

مغربی ذره صفت رقص کنان پیدا شد

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها