ورود-ثبت نام

آن کس که دیده در طلب او مسافر است

شمس مغربی – غزل شماره 48

آن کس که دیده در طلب او مسافر است

عمریست تا که در دل و جانم مجاور است

وآنکس که حسن روی بتان حسن روی اوست

در حسن روی خویش ز هر دیده ناظر است

دل را به سحر غمزه خوبان همی برد

آن غمزه را نگر که زهر غمزه ساحر است

از چشم او مپرس که ترکی است جنگجوی

از زلف او مگوی که هندوی کافر است

گفتم که ذاکرم مگر آن دوست را به خود

خود راست کز زبان من آن دوست ذاکر است

غایب نباش یک نفس از دوست زانکه دوست

در غیبت و حضور تو پیوسته حاضر است

حسن وی است آنکه مرا ورانه اولست

عشق من است آنکه مرورانه آخر است

گر در فنون عشوه گری ماهر است دوست

دل در فنون عشوه خری سخت ماهر است

ای مغربی تو دیده به دست آر زانکه دوست

چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهر است

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها