ورود-ثبت نام

ز چشم من چو تویی بر جمال خود نگران

شمس مغربی – غزل شماره 146

ز چشم من چو تویی بر جمال خود نگران

چرا جمال تو از خود همی شود پنهان

چو حسن روی تو را کس ندید جز چشمت

پس از چه روی، من خسته گشته ام حیران

اگر نه در خم چوگان زلف توست دلم

بگوی تا که چرا شد چو گوی سرگردان

مپوش روی ز چشمم مشو نهان از من

نمی سزد که نهان گردد از گدا سلطان

چه قوت و قدر بود ذره را بر خورشید

چه وسع و گنج بود قطره را بر عمان

ز قطره ای نشود بحر بی کران کم و بیش

ز ذره ای نپذیرد کمال خور نقصان

اگر به غیر تو کردم نگاه در همه عمر

بیا و جرم و غرامت ز دیده ام بستان

چگونه غیر تو بیند کسی که غیر تو نیست

بدین سبب که تویی عین جمله ی اعیان

بیا و جلوه گری جمال یار نگر

ز قد و قامت این و ز چشم و ابرو آن

کجاست دیده که خورشید روی او بیند

ز روی روشن ذرات کاینات عیان

هزار عشوه و دستان و کبر و ناز کند

بدان سبب که رباید ز مغربی دل و جان

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها