قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمد سعید شاد

اشعار محمد سعید شاد

شعر نخست :

 

دیگر از هر چه هست بیزارم

مثل ابر بهار می‌بارم

برو ای آنکه بعد دیدارت

گره افتاد در همه کارم

پدرم با نگاه خود می‌گفت

لایق لای جرز دیوارم

مادرم مدتی است می‌گرید

چون گمان می‌کند که تب دارم

دیگر این روزها خودم دارد

باورم می‌شود که بیمارم

یک نفر گفت خوب خواهم شد

به فراموشی ‌ات که بسپارم

گفتم ای عشق اگر بعد از این

بدهی مثل قبل آزارم

به تمامی حرمتت سوگند

روی قلبت گلوله می‌کارم

به تو هر چند سخت مدیونم

به خودم بیشتر بدهکارم

هرچه بر من گذشت حقم بود

من از این بیشتر سزاوارم

تو گناهی نداری ای زیبا

مرگ بر من که دوستت دارم

 


شعر دوم :

 

خدا آن قدر برق انداخت شمشیر نگاهت را

که حتی راهزن ها هم نمی بندند راهت را

دو چندان می شود زیباییت وقتی که می گیرد

هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را

به آسانی جهانم را تصرف می کنی وقتی

مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را

دهانش از تعجب باز می ماند اگر دریا

فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را

خدا هم مثل من زیباییت را دوست می دارد

و لذت می برد وقتی که می بیند گناهت را

نه تنها من فقط گاهی تو را گم می کنم در خود

که هر شب شمس گم می کرد راه خانقاهت را

 


شعر سوم :

 

وقتی ستون های جهان افتاده باشد

وقتی که سقف آسمان افتاده باشد

چیزی اهمیت نخواهد داشت ٬ بگذار

فنجان چایت از دهان افتاده باشد

می ترسم از روزی که در حال تماشا

آیینه ای از دستتان افتاده باشد

سخت است وقتی زهر می خواهی بنوشی

عکس کسی در استکان افتاده باشد

گم کرده باشی راه ساحل را ٬ بیاید

باد موافق ٬ بادبان افتاده باشد

حال مرا شاید بفهمد آنکه یک شب

بختک به جانش ناگهان افتاده باشد


واژگان کلیدی:اشعار محمد سعید شاد،نمونه شعر محمد سعید شاد،شاعر محمد سعید شاد،شعرهای محمد سعید شاد،شعری از محمد سعید شاد،یک شعر از محمد سعید شاد،غزل محمد سعید شاد،غزلیات محمد سعید شاد،غزل های محمد سعید شاد،غزلی از محمد سعید شاد،محمد سعيد شاد،محمدسعید شاد،اشعار محمد سعيد شاد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code