قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / شعرهای طنز / اشعار محمدعلی گویا

اشعار محمدعلی گویا

شعر نخست :

 

ز بس که نان و شن و سنگریزه در نان بود

“مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود”

به ما نداد فلک بی حساب و بی حد هیچ

وگر که داد به هنگام فقر مهمان بود

مرا ز روز ازل بود کهنه زیلویی

که خود همیشه پی نان شب گروگان بود

کباب بود دلم چون چلوکباب نداشت

ز هجر مرغ مسما و قیمه بریان بود

خوش آن زمان که نه صف بود در میان و ته نیز

که هر چه بود هم ارزان و هم فراوان بود

به جای فی فی و زی زی و صد هزار رفیق

دل من و دل پر مهر فاطمه سلطان بود

نبود ریمل مژگان و رنگ زلف و رخش

ز لطف و حسن و ملاحت چو ماه تابان بود

بدون غمزه و اطوار از او نمک می ریخت

قسم به جان شما هیکلش نمکدان بود

نبود سالن مد در میان و شامپوی موی

که یار، موی میان بود و زلف افشان بود

به جای ریمل و ماتیک و پودر و رژ و کرم

حنا و رنگ و سفیداب خوب زنجان بود

نبود سامبا و رومبا ولی ز حجب و حیا

به زیر پیرهن اندام یار لرزان بود

نبود مهر و صداق این چنین که می بینی

که مهر دوره ی سابق نبات و قرآن بود

اگر چه بود هنر آن زمان فراوان تر

ولی تمام هنرها ز دیده پنهان بود

نبود حرف هنرمند و ماتم مرفین

وگر که بود هنر آن هنر نه اینسان بود

نبود این همه داروی و این همه دکتر

که دور رستم دستان و گرز و میدان بود

نبود این همه فواره های رنگارنگ

که هر دلی ز صفا به ز صد گلستان بود

نبود صحبت آموزگار و از این روی

نه قرض بود و نه نام و نشانی از آن بود

نبود بر سر شیر فشاری این همه جنپ

نه جنگ آب و نه باطوم و فحش آجدان بود

اگر که روده دارزی شده است عفو کنید

که دست شاعر مفلس به بند تنبان بود

 


شعر دوم :

 

بچه جون توپو بچسب  درسو ولش کارو ولش

غم بابارو ولش، وصله ی شلوارو ولش

گل بزن تو دروازه هم از زمین هم از هوا

هد بزن دریبل بده، های آفرین آمرحبا

این روزا تو کوچه ها تو خونه ها تو برزنا

پسرا و دخترا ريز و درشت مردا زنا

حرفشون حرف گله، که کی چطور به چی زده؟

داوره چی گفته و یارو تو گوش کی زده؟

بدناشون شده گرم با تب توپ با تب گل

حرف پیروزیشونه با دف و با ساز و دهل

حرف جامه همه جا داخل هر انجمنی

به تو چه که خالیه کاسه ی آش حسنی

به تو چه دروازه ی کنکور شده واز یا نشده

گره از کار فلان بنده چرا وانشده؟

توی دروازه ی قرض و توی دروازه ی کار

کی میگه گل بزنی تو؟ کی میگه شیرین بکار؟

سوی دروازه ی حق از همه سو از همه جا

هی میگن آسه بیا آسه برو آسه بیا

“بچه ها درس بخونین” هیچکی به هیچکس نمیگه

اگرم كسی بگه توی دلش آسه میگه

بدنا گرم شده با تب توپ با تب گل

بچه جنبید ز جا ساز کنید ساز و دهل

بچه جنبید ولی در پی توپ توی زمین

بچه جون توپو ببین هیچی به جز توپو نبین

بچه جون توپو بچسب درسو ولش کارو ولش

غم بابارو ولش وصله ی شلوارو ولش

 


شعر سوم :

 

از کجا آورده ای این نصفه ی سیگار را؟

از کجا آورده ای این وصله ی شلوار را؟

نیم تخت تازه ای کفش تو پیدا کرده است

از چه راهی کرده ای نو، باز پای افزار را؟

تو که عمری بوده ای بی سایبان و سرپناه

از کجا آورده ای این سایه ی دیوار را؟

بچه ات کرده عبور از کوچه ی یک مدرسه

از کجا آورده ای سرمایه ی این کار را؟

می کنی با اختران آسمان راز و نیاز

از کجا آورده ای این گنبد دوّار را؟

اسکناس بیست تومانی به دستت دیده اند

از کجا آورده ای این ثروت سرشار را؟

دست داری توی بانکی یا که بنیادی، یقین

یا که غارت کرده ای سرتاسر بازار را

خوب می رقصی به ساز این و آن در هر طرف

از کجا آورده ای این وعده ی بسیار را؟

می روی با بچه ات هر روز دنبال دوا

از کجا آورده ای این کودک بیمار را؟

آستینت را خودم باید بگردم، بی گمان

کرده ای پنهان در آن صد بوق استکبار را

نیستی صاحب دلار بی نوا تا بگذرم

از گلویت می کشم تا آخرین دینار را

 


شعر چهارم :

 

حاجیان آمدند از عرفات

چمدان ها همه پُر از سوغات

سعی در مروه و صفا کرده

از ته دل خدا خدا کرده

کله ها صاف و صوف و نورانی

داغ صد مُهر، روی پیشانی

همگی کرده با خدا بیعت

که: ” اضافه نمی کنم قیمت ”

وزرا هم به گاهِ این پیمان

همه بودند همره آنان

وکلای عزیز هم با هم

عهد کردند بعد از این کم کم

همه در فکر مردمان باشند

فکر تامین آب و نان باشند

هست امید، قیمت کالا

نرود ساعتی دگر بالا

نان و آب و اجاره ی خانه

شود افزون به طور روزانه

شکر و صد شکر، زائران خدا

همه از وضع کار خویش رضا

همگی مستطیع و مستغنی

از لحاظ تلفظ و معنی

همه خوشحال، حج شان مبرور

همه قبراق، سعی شان مشکور

توی این آب و خاک برگشتند

همه حاجی و مفتخر گشتند

در میان تمامی حجاج

حاجی ای، جملگی به او محتاج

بود که برنگشت چون دگران

رفت و از او نماند هیچ نشان

آن که رفته ز عالم فانی

نام او بود حاجی ارزانی

حق بیامرزدش، روانش شاد

خاک او عمر شهرداری باد

 


شعر پنجم :

از هر سری صدایی !

 

ملّت:

منم که خانه در اقصای لامکان دارم

به روز و شام، غم رخت و آب و نان دارم

صدراعظم:

مقام و پست صدارت مرا چو حاصل هست

چه غم ز حال تو بی پول ناتوان دارم؟

وزیر آب و برق:

گر آب و برق تو اینسان گران بود غم نیست

من آب و برق فراوان و رایگان دارم

وزیر خرابی مسکن:

در این جهان که بود خانه ام بهشت برین

به دل دگر ز چه تشویش آن جهان دارم ؟

وزیر آموزش و درروش:

معلمین همگی رتبه ها طلبکارند

ولیک بنده فقط وعده ی چاخان دارم

وزیر بیطاری:

کنون که چار ستون تنم بود سالم

چه غم دگر ز مریضی این و آن دارم

وزیر اقتصاد:

چو رو به راه بود وضع اقتصادی من

چه غم ز وضع پریشان مردمان دارم ؟

وزیر بیکاری:

مگس شکار کنم روز و شب ز بیکاری

ز حجم کار، ولی ظاهرا فغان دارم

وزیر راه:

به چاله چوله شود گم مدام ماشینم

چنین ز چشم همه خویش را نهان دارم

وزیر گشادورزی:

هزار آفت پنبه به گرد من نرسد

اگر همه هنر خویش را عیان دارم

کاکا توفیق:

چو گل همیشه به روی جهان زنم لبخند

چو غنچه گر چه بسی خون به دل نهان دارم


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،طنز،محمدعلي گويا،محمد علی گویا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code