
رهی معیری – قطعه شماره 22
نابینا و ستمگر
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت :
که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
به نعمتی که مرا داده ای، هزاران شکر
که من نه درخور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت :
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیزبین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است تو را تا به شکر آن کوشی؟
به حیرت اندر، از کار چون تو مسکینم
بگفت کور: کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم !