غمش فشانده ز دامن غبارِ ننگِ ترا

قدسی مشهدی- غزل شماره 53 

غمش فشانده ز دامن غبارِ ننگِ ترا

کسی چه می‌کند ای دل فضای تنگِ ترا؟

ز بس که تیرِ ترا صید در نظر دارد

غلط نموده به مژگان، پر خدنگ ترا

به رنگْ رنگْ فغان، خوابِ اختران بستم

که آفتاب نبیند به خواب، رنگ ترا

ز سینه ناوک جانان چو بی‌درنگ گذشت

نیافتم سبب ای جان به تن درنگ ترا

مرا نمی‌بری از ننگ، نام و معذوری

به باد داده‌ام ای عشق، نام و ننگ ترا

به جز شکستِ دلم از دلت نمی‌آید

چه امتحان که نکردم به شیشه سنگ ترا!

عتاب و لطف بتان رازدارِ یکدگرند

کسی چو صلح نفهمد زبانِ جنگ ترا

گمان برد که چون گل رُسته در قبا بدنت

چو غنچه هرکه ببیند قبای تنگ ترا

نفس ز سینه چنان بی تو می‌کشم دشوار

که گویی از دل خود می‌کشم خدنگ ترا

ز سایه‌پروری این بس بود ترا ای گل

که آفتاب نیارد شکست، رنگ ترا

به دامنش نرسد تا ز بیخودی قدسی

ز جیب خویش رهایی مباد چنگ ترا!

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها