قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / فروغ فرخزاد / اسیر / به زمین میزنی و میشکنی

به زمین میزنی و میشکنی

فروغ فرخزاد – مجموعه ی اسیر

شماره ۱۳

دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

 

دیدمت، وای چه دیداری، وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده‌ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

 

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می‌گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

 

باز لب‌های عطش کرده ی من

لب سوزان تو را می‌جوید

می‌تپد قلبم و با هر تپشی

قصه ی عشق تو را می‌گوید

 

بخت اگر از تو جدایم کرده

می‌گشایم گره از بخت، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده ی خاک

 

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی، ای مرد

شعر من شعله ی احساس منست

تو مرا شاعره کردی، ای مرد

 

آتش عشق به چشمت یک دم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

 

سینه‌ای، تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه، ای آنکه غم عشقت نیست

می‌برم بر تو و بر قلبت رشک

 

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

 

 

اهواز – زمستان ۱۳۳۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code