قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / غزلی از فاطمه شمس

غزلی از فاطمه شمس

 

پر کرده ‌ام دوباره و می‌نوشم فنجان وصله‌ خورده‌ی چایت را

تا در تنم دوباره بپیچانم ، یک ذره باز حال و هوایت را

می‌آورم به سمت لبم بالا، داغی هنوز و وسوسه‌ انگیزی

می‌بوسد این دهان پر از شعرم ، آن چشم‌های بی ‌سر و پایت را

می‌ریزمت به کامم و شیرینی ، می‌بینمت به خوابم و رنگینی

گنج نهفته ‌ای که نمی‌دانند این کاشفان خسته،بهایت را

نامت درون سینه ‌ی من رازی است، وقت عبور از لب تاریکی

حرفی بزن عزیز دلم بگذار تا بشنوم دوباره صدایت را

خالی‌ شدم شبیه همین فنجان ، مثل همین دوشنبه‌ ی بی‌حاصل

باری، بهار معجزه ‌ات طی شد، طوفان شکسته است عصایت را

مرداد می ‌رسد که نباشی تو، مرداد فرش فاصله را رج زد

می‌خواست تا محک بزند انگار با قلدری عیار وفایت را


واژگان کلیدی:اشعار فاطمه شمس،نمونه شعر فاطمه شمس،شاعر فاطمه شمس،شعرهای فاطمه شمس،شعری از فاطمه شمس،یک شعر از فاطمه شمس،غزل فاطمه شمس،غزلیات فاطمه شمس،غزل های فاطمه شمس،غزلی از فاطمه شمس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code