
میرزاده عشقی – ادبیات جدید و کلاسیک – ادبیات کلاسیک
غزلیات و قصاید – شماره 34
افطار عشق
دیده معطوف دهان غنچه ی دلدار کردم
روزه دار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم
روبرو کردم گل روی تو، با گل در گلستان
پیش چشم مردم گلزار، گل را خار کردم
شمع را گفتم تو را عیب، اینکه رازت بر زبان است
از خجالت آب شد او، تا من این اظهار کردم



