قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار عبدالمهدی نوری

اشعار عبدالمهدی نوری

شعر نخست:

عشق ويرانگر او در دلم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم،او زده است

بيستون بود دلم،عشق چه آورده سرش

که به ارگ بمِ ويران شده پهلو زده است؟

مو پريشان به شکار آمد و بعد از آن روز

من پريشانم و او گيره به گيسو زده است

دامنش دامنه های سبلان است، چه قدر

طعم شيرين لبش طعنه به کندو زده است

مثل مغرورترين کافر دنيا که دلش

از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدايی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: دعا کن برسی

لعنتی باز فقط حرف دو پهلو زده است

 


شعر دوم:

 

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت

“یاری اندر کس نمی بینم” غزل را حفظ بود

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد،اما دلش جا مانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که

“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت”

 


شعر سوم:

 

می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینگونه در نظام جهان دست می بری

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان “پهلوی” شده این شهر، .بلکه تو

برداری  از هراس رضا شاه روسری

باور نکردنی است پس از قرن ها هنوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است

جنگی نبوده است  به این نابرابری!

زیباترین لباس جهان است بر تنت

از تن اگر هر آنچه که داری ، درآوری

“از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست”

از دوست بگذرم، که تو از دوست بهتری


واژگان کلیدی: اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر سنتی،یک غزل غزلیات غزل های غزلی از،گلچین و گزیده،عبدالمهدی نوري.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code