ما را دگر ز یار، تمنا نمانده است

طبیب اصفهانی – غزل شماره 18

ما را دگر ز یار، تمنا نمانده است

چون طاقت تغافل بیجا نمانده است

دوران نگر که ساغر عیشم دهد کنون

کافتاده است شیشه وصهبا نمانده است

در راه عشق بس که به پای دلم شکست

خاری دگر به دامن صحرا نمانده است

گریم اگر به طرف چمن جای گریه است

کان گل که بود بهر تماشا نمانده است

دست از شکست شیشه ی ما گو بدار چرخ

سنگی دگر به دامن صحرا نمانده است

زان در به عیش بسته که غم بس که در دلم

پهلوی هم نشسته دگر جا نمانده است

تا کی طبیب رنج کشد در علاج من

چون دیگرم امید مداوا نمانده است

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها