قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار صالح سجادی

اشعار صالح سجادی

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

افتادم از یک اتفاق ساده روی تو

افتادم از یک لقمه در گیر گلوی تو

در گوشه ای از تو پنیر آبداری بود

من موش کور لاغری در تو به توی تو

با سنگ کوبیدند روی پوچی مغزم

چون هسته تا گل کردم از چنگ هلوی تو

من اتفاقا  یک جنین مانده بودم که

افتاد یک شب نعش بی جانش به جوی تو

آن شب تمام جوبها را در پی ات گشتم

تا فاضلاب خانه ی مردی که روی تو

افتادم از چشم و دهان اما حواسم بود

از دستهای من نریزد آبروی تو

افتادم و برخاستم افتادم و اما

هرگز نیفتاد از دل من آرزوی تو

آئینه بودم آه که پشت سرت بودم

در من می افتاد عکس مرد روبروی تو

 


شعر دوم :

 

سوار پای خودم می شوم،سوار خودم

و پشت پای خودم می شوم غبار خودم

به گرد پای خودم چرخ می زنم این بار

و دور می شوم از مرکز و مدار خودم

به ابتدای خودم پرت می کنم خود را

و پیش پای خودم می شوم نثار خودم

به بند می کشم آزادی کویری را

و دور باغ خودم می شوم حصار خودم

سکوت، روح مرا استحاله کرده ولی

بلند می شوم اینبار با صدای خودم :

آهای “من؟” نه ببخشید با خودم بودم

خودم که خسته شدم زیر کوله بار خودم

آهای با توام از قبر خود بیا بیرون

منم که آمده ام بر سر مزار خودم

که بعد با تو که شاید همان خودم باشی

قدم زنان بروم زیر پای دار خودم

مدال فتح خودم را به گردن آویزم

و بعد جشن بگیرم به افتخار خودم

بلند می شوم از زیر سایه های خودم

و راه می روم از روی دست و پای خودم

مسیر عقربه ها هم عقب جلو بشوند

شروع می کنم از پشت ردپای خودم

دوباره جای مرا سایه پر نخواهد کرد

که می گذارم خورشید را به جای خودم

گریز می زنم این بار برخلاف همه

از ابتدای خدا تا به انتهای خودم

و ریشه می زنم از آسمان به سمت زمین

و سبز می شوم این بار در فضای خودم

و سیب می چینم از خود برای خدا

بهشت می گیرم از خدا برای خودم

و بعد خالق چندین ترانه خواهم شد

دهان دهانِ تو اما صدا ،صدای خودم

در این که آینه آئینه است، شکی نیست

من اعتماد ندارم به چشم های خودم

 


شعر سوم :

 

بی تو شب و روز من غم انگیز است

هر ثانیه ام زغصه لبریز است

این مستی بین که بی تو مخموری ست

وین هستی بین که بی تو ناچیز است

تو سرو بلند بیشه ی شعری

کت سایه ی روشن و دلاویز است

از تاک تو هرچه باده روح افزاست

وز خاک تو هرچه باد گلبیز است

از سینه برون نمی کشم گر تیغ

وز لب نمی افکنم اگر تیز است

یادت که به دل چومهر یک راز است

نامت که به لب چو ذکر یک ریز است

ازمن دوری چنانکه آن تهران

از تو دورم چنین که تبریز است

آسوده نشسته ای و این خطه

در خاطره ات هنوز زرخیز است

آن نزهت گه که دیده بودی لیک

عسرت گاهی ترحم انگیز است

آنش دیدی که شهر مستان بود

اینش بنگر که کوی پرهیز است

خالی شده از کرشمه ی خوبان

هر شش جهتش هجوم چنگیز است

آن نهر زلال بین گل آلوده

وین دشت که با ملخ  گل آویز است

آن غنچه نگر عفن شده برگش

وین میوه که بر زغن دل آویز است

از حال بهارمان مپرس ای دوست

وز برگ و برش که دست پاییز است

رفتار بهار رفت بی آمد

افتادن برگ افت بی خیز است

وآن افسر سبز بر سر اشجار

چون شعله ی آتشی شرر خیز است

مرگ است، مبین هزار و یک رنگ است

هم رنگ مبین، که رنگ  آمیز است

نی گرده و آب، بلکه گرد و زهر

در بطن گل و گلوی کاریز است

از ارک بگویمت که می گفتی:

“برجسته ترین نشان”تبریز است


واژگان کلیدی:اشعار صالح سجادی،نمونه شعر صالح سجادی،شاعر صالح سجادی،شاعر صالح سجادی،شعرهای صالح سجادی،شعری از صالح سجادی،یک شعر از صالح سجادی،غزل غزلیات غزل های غزلی از صالح سجادی،صالح سجادي،شاعر تبریزی،شاعر استان آذربایجان شرقی،شاعر شهر تبریز.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*