شعری از جلال محمدی

شعری از جلال محمدی
صدای موج چشمان خودت بود
عروسک برقی گیسو طلایی
که بر مرداب چشمانم لگد کوفت
در آن صبح مه آلود کذایی
مگر یادت نمی آید که گفتی:
خرابی،بی خودی،موجی،بلایی؟
تو گفتی از نژاد رعد و آتش
نمک پرورده دامان وفایی
تو لب تر کن، مگر پیمان نبستی
که با من تا دل طوفان بیایی؟
خودت را کم بزن کوچه ی علی چپ
خدا غَضّب کندعاشق نمایی
اَوستایت سرابی دلربا بود
اهورایم،دروغی،ادعایی
مرا زنجیر خود کردی تو تردست
به جادو جمبل و ورد لالایی …
و حالا که دلم آلوده ات هست
خداحافظ فلانی،بای،بایی
خُدایی حق من تنها همین است ؟
همین؟گوف گوف و شلیک نهایی؟
نه دیگر! این سری را کور خواندی
بخوان روشن، بخوان هِجا هِجایی
خ ـ دا ـ هم ـ با ـ دو ـ پا ـ ی ـ خود ـ بی ـ یا ـ ید
ب ـ خوا ـ هی ـ یا ـ ن ـ خوا ـ هی ـ ما ـ ل ـ ما ـ یی!
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.





