
صائب تبریزی- غزل شماره 625
کجا به دام کشد سایۀ نهال مرا
شکوفه خندۀ شیرست از ملال مرا
فروغ گوهر من از نژاد خورشیدست
به خیرگی نتوان کرد پایمال مرا
چنین که لقمۀ غم در گلوی من گره است
میِ حرام بوَد روزی حلال مرا
چسان به خنده گشایم دهن، که همچون برق
لب شکفته بوَد مشرق زوال مرا
پیِ شکست من ای سنگ، پر بهم مرسان
که می کند تپشِ دل شکسته بال مرا
فریب عشوۀ دنیا نمی خورم صائب
نظر به حسنِ مآل است نه به مال مرا



