صائب تبریزی- غزل شماره 3283
دیدنت باعث سرسبزی جان میگردد
پیر در سایۀ سرو تو جوان میگردد
دیده مگشا به تماشا که درین عبرتگاه
هرکه پوشد نظر از دیدهوران میگردد
در سبک مغز ندارد سخن سخت اثر
که فلاخن سبک از سنگِ گران میگردد
بر مدار از لب خود مهر خموشی زنهار
کاین سپر مانع شمشیر زبان میگردد
از بدان فیض محال است به نیکان نرسد
تیر کج باعث آرامِ نشان میگردد
عالم از جلوۀ مستانۀ او شد ویران
آب از قوّت سرچشمه روان میگردد
صائب از دور محال است که افتد جامش
هرکه در میکده از دُردکشان میگردد



