
صائب تبریزی- غزل شماره 3302
سخنی کز دل بیتاب بود پر دارد
نامۀ شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟
پوست بر پیکر من قلعۀ آهن شده است
رگ ز خشکی به تنم جلوۀ نشتر دارد
خبر از گوهر اسرار ندارد غواص
این محیط از نفس سوخته عنبر دارد
خانه از بحر جدا ساخت به یک قطرۀ آب
دل پر آبله ای بحر ز گوهر دارد
تخم چون سوخت، پریشان نکند دهقانش
دل سودازده جمعیت دیگر دارد
گوش تا گوش زمین پر ز گرانباران است
هیچ کس نیست که باری ز دلی دارد
از خط افسرده نشد گرمی هنگامۀ حسن
جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟



