
صائب تبریزی- غزل شماره 3284
آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
آب از قوّت سرچشمه روان میگردد
رای روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف در ایام خزان میگردد
طالب خلق اگر گوشۀ عزلت گیرد
همچو دامی است که در خاک نهان میگردد
رتبۀ عشق به تدریج بلندی گیرد
باده چون کهنه شود نشأه جوان میگردد
آسمان خاک ره مردم بیآزار است
گرگ در گلۀ این قوم شبان میگردد
هرکه را تیغ زبان نیست به فرمان صائب
عاقبت کشتۀ شمشیر زبان میگردد



