مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا - ادبستان شعر پارسی % %

مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا

صائب تبریزی- غزل شماره 310

مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا

که بیم این جهانی، می شود یکسر امید آنجا

مگیر آرام اینجا، تا توانی آرمید آنجا

که هر کس گشت کاهل، روی آسایش ندید آنجا

ندارم با سیه کاری ز محشر بیم رسوایی

که از خجلت نخواهد نامۀ من شد سفید آنجا

ازان خون بر سر تیغ شهادت می شود اینجا

که چون گل، سرخ رو از خاک می خیزد شهید آنجا

غریبی ناگوار از قطع اسباب است بر مردم

نبیند روی غربت هر که رخت خود کشید آنجا

نخورد اینجا ز غفلت هر که روی دست از دنیا

نخواهد از ندامت پشت دست خود گزید آنجا

ز خاموشی گذارد هر که اینجا بر جگر دندان

به جنّت می تواند رفت بی گفت و شنید آنجا

کسی کز سایه اش اینجا نیاسود آتشین مغزی

کجا در سایۀ طوبی تواند واکشید آنجا؟

چو خود را یافتی، در توست هر مطلب که می جویی

به خود هر کس رسید اینجا، به آسانی رسید آنجا

ز دل باشد، گشادی هست اگر در حشر جانها را

که عقل از اندرون خانه می دارد کلید آنجا

مشو صائب ز آه و ناله غافل تا نفس داری

که آه سردِ اینجا، سایه ها دارد ز بید آنجا

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤