
صائب تبریزی- غزل شماره 2115
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست
این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست
هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقۀ ماتم
از نوحه و از گریه و از زاری دلهاست
بی جلوۀ انجم، دل شب پردۀ خواب است
فیض شب آن زلف ز بیداری دلهاست
از شورش جانهاست پریشانی آن زلف
بیماری چشمش ز پرستاری دلهاست
از جلوۀ او، کیست ز دل دست نشوید؟
خار و خس این سیل، عنانداری دلهاست
مشکل که کند گوش، امان نامۀ خط را
خال تو که مشغول جگرخواری دلهاست
تا دل نشود بیخبر، آسوده نگردد
مستی عرقِ صحّت بیماری دلهاست
صائب دو جهان سوزد اگر روی نماید
آن نور که در پردۀ زنگاری دلهاست



