تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما - ادبستان شعر پارسی % %

تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما

صائب تبریزی- غزل شماره 289

تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما

از تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما

از خزف ناز گهر از بردباری می کشیم

سنگِ کم گردد تمام از پلّۀ میزان ما

رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیب

میزبان ماست هر کس می شود مهمان ما

ما به تردستی زبان خصم کوته می کنیم

سبز سازد خار دامنگیر را دامان ما

نشأۀ رطل گران از سنگ می یابیم ما

هست در آزادی اطفال گلریزان ما

می کنیم از ترزبانی دشمنان را مهربان

می کند شیرین زمین شور را باران ما

نیست چون آیینۀ تصویر، امّید نجات

عکس روی یار را از دیدۀ حیران ما

غافلان را شهپر طاوس می آید به چشم

بس که رنگین شد ز الوان گنه دامان ما

در گرفتاری ز بس ثابت قدم افتاده ایم

برنخیزد ناله از زنجیر در زندان ما

ما ز گل پیراهنان صائب به بویی قانعیم

از نسیمی یوسفستان می شود زندان ما

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤