طفل بازیگوش ما زین خاکدان دل برنداشت

صائب تبریزی- غزل شماره 1337

طفل بازیگوش ما زین خاکدان دل برنداشت

دست در مهد لحد از مهرۀ گل برنداشت

تا لب خواهش گشودم راه روزی بسته شد

طبع فیّاض کرم، ابرام سایل برنداشت

دورباش ناز لیلی هر قدر افشاند دست

گرد مجنون دست از دامان محمل برنداشت

بار بر دلها شود در پلّۀ افتادگی

هر که در ایّام دولت باری از دل برنداشت

من چسان از زلف او کوتاه سازم دست خویش؟

شانه دست خشک ازان مشکین سلاسل برنداشت

بود از دلبستگی، از راه خونخواهی نبود

خون ما گر دست از دامان قاتل برنداشت

از مآل سعی ما بی حاصلان دارد خبر

هر سبکدستی که تخم افشاند و حاصل برنداشت

شد زمین گیر از علایق، جان گردون سیر ما

کشتی ما از گرانی دل ز ساحل برنداشت

نیست غیر از دستِ فیّاضی که بخشد بی سؤال

ابر سیرابی که آب از روی سایل برنداشت

شد ز وصل کعبه بی قطع بیابان کامیاب

راه پیمایی که دست از دامن دل برنداشت

طوق قمری حلقۀ بیرون در شد سرو را

گردن آزادگان بار سلاسل برنداشت

قانع از گوهر به کف گردید در بحر وجود

هر که صائب عبرت از دنیای باطل برنداشت

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها