غوطه در گل داده بود اندیشۀ دنیا مرا - ادبستان شعر پارسی % %

غوطه در گل داده بود اندیشۀ دنیا مرا

صائب تبریزی- غزل شماره 118

غوطه در گل داده بود اندیشۀ دنیا مرا

نالۀ نی شد دلیل عالم بالا مرا

گر چه چون حلاج مُهر خامشی بر لب زدم

زور می برداشت آخر پنبه از مینا مرا

از سیاهی خضر می آرد گلیم خود برون

نیست بر خاطر غبار از ظلمت سودا مرا

بود از بس بر دل من دیدن مردم گران

شد سبک در دیده کوه قاف چون عنقا مرا

مهرۀ گهوارۀ من بود از عقد سخن

منّت گویایی از کس نیست چون عیسی مرا

حسن عالمگیر را هرجا که جویی حاضرست

هر غباری محمل لیلی است زین صحرا مرا

با کمال قرب، از پاس ادب خون می خورم

پنجۀ خشکی است چون مرجان از این دریا مرا

نیست مانع بحر را گرداب از جوش و خروش

مهر خاموشی چه سازد با لب گویا مرا

نیست چون آتش مرا اندیشه از زخم زبان

می شود بال و پر پرواز، خار پا مرا

چون الف در بسم گردد محو، باقی می شود

عمر کوته جاودان شد زان قد رعنا مرا

در سرانجام اقامت نیستم چون غافلان

توشۀ راهی است صائب چشم از دنیا مرا

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤