
صائب تبریزی- غزل شماره 2161
در روی زمین یک سر پر شور نمانده است
ته جرعه ای از کاسۀ منصور نمانده است
زنگار گرفته است دل اهل جهان را
در آینۀ هیچ نظر نور نمانده است
زان مصر حلاوت که شکر بود غبارش
امروز بجز نقش پی مور نمانده است
پیمانۀ ارباب تنعّم شده لبریز
آوازه ای از کاسۀ فغفور نمانده است
از تلخی دشنام برون رفته حلاوت
نزدیکی دل با نگه دور نمانده است
زان شهد که سرمایۀ شیرینی جان بود
صائب بجز از نشتر زنبور نمانده است



