قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / شعری از جلال محمدی

شعری از جلال محمدی

به این پست امتیاز بدهید

 

صدای موج چشمان خودت بود

عروسک برقی گیسو طلایی

که بر مرداب چشمانم لگد کوفت

در آن صبح مه آلود کذایی

مگر یادت نمی آید که گفتی:

خرابی،بی خودی،موجی،بلایی؟

تو گفتی از نژاد رعد و آتش

نمک پرورده دامان وفایی

تو لب تر کنTمگر پیمان نبستی

که با من تا دل طوفان بیایی؟

خودت را کم بزن کوچه ی علی چپ

خدا غَضّب کندعاشق نمایی

اَوستایت سرابی دلربا بود

اهورایم،دروغی،ادعایی

مرا زنجیر خود کردی تو تردست

به جادو جمبل و ورد لالایی …

و حالا که دلم آلوده ات هست

خداحافظ فلانی،بای،بایی

خُدایی حق من تنها همین است ؟

همین؟گوف گوف و شلیک نهایی؟

نه دیگر! این سری را کور خواندی

بخوان روشن، بخوان هِجا هِجایی

خ ـ دا ـ هم ـ با ـ دو ـ پا ـ ی ـ خود ـ بی ـ یا ـ ید

ب ـ خوا ـ هی ـ یا ـ ن ـ خوا ـ هی ـ ما ـ ل ـ ما ـ یی!


واژگان کلیدی: اشعار جلال محمدی،نمونه شعر جلال محمدی،شاعر جلال محمدی،شعرهای جلال محمدی،شعری از جلال محمدی،یک شعر از جلال محمدی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*