بر سر مژگان یار من مزن انگشت

شاطر عباس صبوحی قمی

غزل شماره  7

 

بر سر مژگان یار من مزن انگشت

آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت

ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت

پیش لبت جان سپردم و به که گویم

بر لب آب حیات تشنگی ام کشت

پشت مرا اگر غمت شکست عجب نیست

بار فراق تو ، کوه را شکند پشت

خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت

از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت

مغبچگان ! پای از نشاط بکوبید

دختر رز می‌رود به حجله ی چرخشت

کافر و مومن چو روی خوب تو بینند

آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت

دشمن اگر می‌کُشد ، به دوست توان گفت

با که توان گفت اینکه دوست مرا کُشت ؟

آب حیاتش تراود از بن ناخن

آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت

کام صبوحی نبرد از لب لعلت

تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها