رفت دلم همچو گوی در خم چوگان دوست

شاطر عباس صبوحی قمی

غزل شماره 6

رفت دلم همچو گوی در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت رفت به قربان دوست

نی متصور مراست خوب تر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنه ی آن روی و موی

فتنه ی جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب

درد دلم را بجوی چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من طعنه اگر زد ، چه غم

کافر شیخیم ما ، لیک مسلمان دوست

ذره صفت تا به چرخ رقص کنان می‌روم

گر که دهد پرتوی مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها