خلیلی الهدی انجی و اصلح

سعدی-مثنوی شماره 1

 

خلیلی الهدی انجی و اصلح

ولکن من هداه الله افلح

نصیحت نیکبختان گوش گیرند

حکیمان پند درویشان پذیرند

کسس اثهن داراغت خاطر بریزت

که تختی عاقلی ده بار ایزت

من استضعفت لاتغلظ علیه

من استأسرت لاتکسر یدیه

چه نیکو گفت در پای شتر مور

که ای فربه مکن بر لاغران زور

که منعم تی ‌مبر کول اتخ درویش

کشایش می نیی دنبل مزش نیش

دع استنقاص من طال احترامه

فقوس‌الدهر لم تفرغ سهامه

جراحت بند باش ار می‌توانی

تو را نیز ار بیندازد چه دانی

موات این دهر اسراری پشت

نه هم سین پیرانه کمان بر کس ای کشت

تأدب تستقم لاطف تقدم

تواضع ترتفع لاتعل تندم

که دوران فلک بسیار بوده ست

که بخشوده ست و دیگر در ربوده ست

نه کت تفسیر وفق خواندستی بهشت

بسم دی که سوری ماند و بیده بدشت

لیعف المهتدی عن سؤ من ضل

ولا تستهزکم من قائم زل

منم کافتادگان را بد نگفتم

که ترسیدم که روزی خود بیفتم

که مسکین اوست و خدا تو بهری ست

مخن شرلی بدان چنداکی بکریست

متی زرت الفتی غبا اجلک

فلا تکثر حبیبک لا یملک

ز بسیار آمدن عزت بکاهد

چو کم بینند خاطر بیش خواهد

عزیزی کت من‌اش هر دم مدوپش

که صحبت هم ملال آردبش از بش

تمیر فی فقیر یشتهی الزاد

ولا تحسد غنیا قدره زاد

وگر گویند آن جاه و محل بین

تو پای روستایی در وحل بین

تخه ترش روی کت برغ خوان نیست

تزان مسکی خبر هن کش خه نان نیست

تلقفت الشوا و النقل بعده

سل الجوعان کیف الخبز وحده

بپرس آن را که جسم از فاقه خون است

که قدر نعمت او داند که چون است

غرش نان هاجی از حلوای تیز است

نن تهی گلشکر هن کت تکیز است

افق یا من تلهی حول منقل

عن الحطاب فی واد عقنقل

فقیر از بهر نان بر در دعاخوان

تو می‌تندی که مرغم نیست بر خوان

چه داند آن کس سه نح خورده ست و تفته ست

که مسکینی و سرما گسنه خفته ست

تحب المال لو احببت قدم

و ان خلفت محبوسا تندم

منه گر عقل داری در تن و هوش

اگر مردی ده و بخش و خور و پوش

تواکی بیفتی از هنجار و رسته

پشیمان بی کم نخوردم توشه نسته

صرفت العمر فی تحصیل مالک

تفکر یا معنی فی مآلک

کسی از زرع دنیا خوشه برداشت

که چندی خورد و چندی توشه برداشت

که بپسندت کی م  خوذ از غصه نکشتم

که کردم گرد و نخوردم نبخشم

بهاء الوجه مع خبث النفوس

کمصباح علی قبرالمجوس

به گور گبر ماند زاهد زور

درون مردار و بیرون مشک و کافور

کعارف باد بی کاند سرجمه کفو

اکار جهومتت کش در به از تو

متی عاشرت محلوق العوارض

اذا قالوا لک اکفر لاتعارض

مرو با ژنده‌پوشان شام و شبگیر

چو رفتی در بغل نه دست تدبیر

خان تردم دوت کت خون خوفا کند

کنا کس خورده دیگ تهی چه فا کند

وجد یا صاح و اکفف من ملامه

لعل القوم فیهم ذو کرامه

مگو در نفس درویشان هنر نیست

که گرد مردیذست هم زیشان به در نیست

کاحسان نکند فاهر بی اصولی

شنه میان هم بجت صاحب قبولی

نعما قال خیاط بموصل

لمأجور له قدر ففصل

سخن سهل است بر طرف زبان گفت

نگه کن کاین سخن هر جا توان گفت

غر از مو میشنی فا هر کس مگوی راز

کحبغی می‌بری زوتر هذنداز

خفی السر لاتودع خلیلک

حذارا منه ان ینسی جمیلک

مگو با دوست می‌گویم چه باک است

که گر دشمن شود بیم هلاک است

تو از دشمن بترسی غافل از دوست

که عیش دشمن سوب اس سست توست

یقول الزاجرانی لا تلاعب

اذا لم تحتمل بسط الملاعب

چه خوش گفت آن پسر با یار طناز

تو در نی بسته‌ای آتش مینداز

کرکمی دی کش ای روز خوبی گفت

مزم طش کت قلاشی نتوان اشنفت

ان استحسنت هذا القول بعدی

قل اللهم نور قبر سعدی

چه باشد گر ز رحمت پارسایی

کند در کار درویشی دعایی

کخیرت باد از این معنی کت اشنفت

بگی رحمت و سعدی باکش ای گفت

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها