دردی به دل رسید که آرام جان برفت

دردی به دل رسید که آرام جان برفت
به این پست امتیاز بدهید

سعدی-قصیده شماره 6

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وآن هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی بر او چو خوش سیاووش نوحه کرد

خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت

دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ

هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت

تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت

زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت

باران فتنه بر در و دیوار کس نبود

بر بام ما ز گریه ی خون ناودان برفت

تلخ است شربت غم هجران و تلخ‌ تر

بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت

چندان برفت خون ز جراحت به راستی

کز چشم مادر و پدر مهربان برفت

همچون شقایقم دل خونین سیاه شد

کآن سرو نو برآمده از بوستان برفت

خوردیم زخم ها که نه خون آمد و نه آه

وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت

هشیار سرزنش نکند دردمند را

کز دل نشان نمی‌رود و دلنشان برفت

چشم و چراغ اهل قبایل ز پیش چشم

برق جهنده چون برود همچنان برفت

لیکن سموم قهر اجل را علاج نیست

بسیار از این ورق که به باد خزان برفت

ما کاروان آخرتیم از دیار عمر

او مرد بود پیشتر از کاروان برفت

اقبال خاندان شریف و برادران

جاوید باد اگر یکی از خاندان برفت

ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد

تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت

دانند عاقلان به حقیقت که مرغ روح

وقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت

زنهار از آن شبانگه تاریک و بامداد

کز تو خبر نیامد و از ما فغان برفت

زخمی چنان نبود که مرهم توان نهاد

داروی دل چه فایده دارد چو جان برفت

شرح غمت تمام نگفتیم همچنان

این صد یکی ست کز غم دل بر زبان برفت

سعدی همیشه بار فراق احتمال اوست

این نوبتش ز دست تحمل عنان برفت

حکم خدای بود قرانی که از سپهر

بر دست و تیغ حضرت صاحبقران برفت

عمرش دراز باد که بر قتل بی گناه

وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت

 

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0