قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار کامل شاعران / سعدی / دیوان اشعار سعدی / قصاید سعدی / دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی

به این پست امتیاز بدهید

سعدی-قصیده شماره 33

 

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی

زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

آزار مرمان نکند جز مغفلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن

تا مجمل وجود ببینی مفصلی

آن پنجه ی کمانکش و انگشت خوشنویس

هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند

بیرون ازین دو لقمه ی روزی تناولی

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال

با خویشتن به گور نبردند خردلی

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت

بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت

گویند از او هنوز که بوده ست عادلی

ای آن که خانه در ره سیلاب می‌کنی

بر خاک رودخانه نباشد معوّلی

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

هرگز نبود دور زمان بی‌تبدّلی

مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل

هر روز باز می‌رویش پیش منزلی

بنیاد خاک بر سر آب است از این سبب

خالی نباشد از خللی یا تزلزلی

دنیا مثال بحر عمیق است پر نهنگ

آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

دانا چه گفت گفت چو عزلت ضرورت است

من خود به اختیار نشینم به معزلی

یعنی خلاف رای خداوند حکمت است

امروز خانه کردن و فردا تحولی

آن گه که سر به بالش گورم نهند باز

از من چه بالشی که بماند چه حنبلی

بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل

ناچارش آخری ست همیدون که اولی

خواهی که رستگار شوی راستکار باش

تا عیبجوی را نرسد بر تو مدخلی

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

پس واجب است در همه کاری تاملی

باید که قهر و لطف بود پادشاه را

ورنه میسرش نشود حل مشکلی

وقتی به لطف گوی که سالار قوم را

با گفت و گوی خلق بباید تحملی

وقتی به قهر گوی که صد کوزه ی نبات

گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش

باری که بیند و خری اوفتاده در گلی

رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف

با دشمنان خویش که زالی به مغزلی

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی

خرم کسی شود مگر از موت غافلی

نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود

ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی

گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی

بی‌جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی

حقگوی را زبان ملامت بود دراز

حق نیست این چه گفتم اگر هست گو بلی

تو راست باش تا دگران راستی کنند

دانی که بی‌ستاره نرفته ست جدولی

خاص از برای وسوسه ی دیو نفس را

شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی

جز نیکبخت پند خردمند نشنود

این است تربیت که پریشان مکن دلی

تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور

بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی

این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست

مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی

وآن کیست انکیانه که دادار آسمان

داده ست مر ورا همه حسن و شمایلی

نویین اعظم آن که به تدبیر و فهم و رای

امروز در بسیط ندارد مقابلی

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش

کس پیش آفتاب نکرده ست مشعلی

منت‌پذیر او نه منم در زمین پارس

در حقِ کیست آن که ندارد تفضّلی

عمرت دراز باد نگویم هزار سال

زیرا که اهل حق نپسندند باطلی

نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد

تا بر سرش ز عقل بداری موکّلی

تا بلبلان به ناله درآیند بامداد

هر گه که سر برآورد از بوستان گلی

همواره بوستان امیدت شکفته باد

سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی

 

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*