قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار کامل شاعران / سعدی / دیوان اشعار سعدی / قصاید سعدی / این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

به این پست امتیاز بدهید

سعدی-قصیده شماره 23

این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

وین رحمت خدای جهان بود بر جهان

تا گردنان روی زمین منزجر شدند

گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان

اقصای بر و بحر به تایید عدل او

آمد به تیغ حادثه درباره ی امان

بوی چمن برآمد و برف جبل گداخت

گل با شکفتن آمد و بلبل به بوستان

آن دور شد که ناخن درنده تیز بود

وآن روزگار رفت که گرگی کند شبان

بر بقعه‌ای که چشم ارادت کند خدای

فرماندهی گمارد بر خلقِ مهربان

شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد

از قیروان سپاه کشد تا به قیروان

گر تاختن به لشکر سیاره آورد

از هم بیوفتند ثریا و فرقدان

سلطان روم و روس به منّت دهد خراج

چیپال هند و سند به گردن کشد قلان

ملکی بدین مسافت و حکمی بر این نسق

ننوشته‌اند در همه شهنامه داستان

ای پادشاه مشرق و مغرب به اتفاق

بل کمترینه بنده ی تو پادشه نشان

حق را به روزگار تو بر خلق منتی است

کاندر حساب عقل نیاید شمار آن

در روی دشمنان تو تیری بیوفتاد

کز هیبت تو پشت بدادند چون کمان

هر کاو به بندگیت کمر بست تاج یافت

بنهاد مدعی سر و بر سر نهاد جان

با شیر پنجه کردن روبه نه رای بود

باطل خیال بست و خلاف آمدش گمان

سر بر سنان نیزه نکردیش روزگار

گر سر به بندگی بنهادی بر آستان

گنجشک را که دانه ی روزی تمام شد

از پیش باز باز نیاید به آشیان

نفس درنده پند خردمند نشنود

بگذار تا درشت بیوبارد استخوان

گردون سنان قهر به باطل نمی‌زند

الّا کسی که خود بزند سینه بر سنان

اقبال نانهاده به کوشش نمی‌دهند

بر بام آسمان نتوان شد به نردبان

بخت بلند باید و پس کتف زورمند

بی‌شرطه خاک بر سر ملاح و بادبان

ای پادشاه روی زمین دور از آن توست

اندیشه کن تقلب دوران آسمان

بیخی نشان که دولت باقیت بردهد

کاین باغ عمر گاه بهار است و گه خزان

هر نوبتی نظر به یکی می‌کند سپهر

هر مدتی زمین به یکی می‌دهد زمان

چون کام جاودان متصور نمی‌شود

خرم تنی که زنده کند نام جاودان

نادان که بخل می‌کند و گنج می‌نهد

مزدور دشمن است تو بر دوستان فشان

یارب تو هرچه رای صواب است و فعل خیر

اندر دل وی افکن و بر دست وی بران

آهوی طبع بنده چنین مشک می‌دهد

کز پارس می‌برند به تاتارش ارمغان

بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفت

مردم نمی‌برند که خود می‌رود روان

سعدی دلاوری و زبان‌آوری مکن

تا عیب نشمرند بزرگان خرده دان

گر در عراق نقد تو را بر محک زنند

بسیار زر که مس به درآید ز امتحان

لیکن به حکم آن که خداوند معرفت

داند که بوی خوش نتوان داشتن نهان

گر چون بنفشه سر به سخن برنمی‌کنم

فکر از دلم چو لاله به در می‌کند زبان

چون غنچه عاقبت لبم از یکدگر برفت

تا چون شکوفه پر زر سرخم کنی دهان

یارب دعای پیر و جوانت رفیق باد

تا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان

دست ملوک لازم فتراک دولتت

چون پای در رکاب کنی بخت هم عنان

در اهتمام صاحب صدر بزرگوار

فرمانروای عالم و علامه ی جهان

اکفی الکفاة روی زمین شمس ملک و دین

جانب نگاه‌دار خدای و خدایگان

صدر جهان و صاحب صاحبقران که هست

قدر مهان روی زمین پیش او مُهان

گر مقتضی نحو نبودی نگفتمی

با بحر کفّ او خبر کان و اسم کان

نظم مدیح او نه به اندازهٔ منست

لیکن رواست نظم لالی به ریسمان

ای آفتاب ملک بسی روزها بتاب

وی سایه ی خدای بسی سالها بمان

خالی مباد گلشن خضرای مجلست

ز آواز بلبلان غزلگوی مدح‌خوان

تا بر درت به رسم بشارت همی زنند

دشمن به چوب تا چو دهل می‌کند فغان

 

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*