بسی صورت بگردیدست عالم

بسی صورت بگردیدست عالم
به این پست امتیاز بدهید

سعدی-قصیده شماره 20

 

بسی صورت بگردیدست عالم

وز این صورت بگردد عاقبت هم

عمارت با سرای دیگر انداز

که دنیا را اساسی نیست محکم

مثال عمر سر بر کرده شمعی ست

که کوته باز می‌باشد دمادم

و یا برف گدازان بر سر کوه

کز او هر لحظه جزوی می‌شود کم

بسا خاکا به زیر پای نادان

که گر بازش کنی دست است و معصم

نه چشم طامع از دنیا شود سیر

نه هرگز چاه پر گردد به شبنم

گِل فرزند آدم خشت کردند

نمی‌جنبد دل فرزند آدم

به سیم و زر نکونامی به دست آر

منه بر هم که برگیرندش از هم

فریدون را سرآمد پادشاهی

سلیمان را برفت از دست خاتم

به نیشی می‌زند دوران گیتی

که آن را تا قیامت نیست مرهم

وفاداری مجوی از دهر خونخوار

محال است انگبین در کام ارقم

به نقل از اوستادان یاد دارم

که شاهان عجم کیخسرو و جم

ز سوز سینه ی فریاد خوانان

چنان پرهیز کردندی که از سم

که موران چون به گرد آیند بسیار

به تنگ آید روان در حلق ضیغم

و ما من ظالم الا و یبلی

و ان طال المدی یوما باظلم

سخن را روی در صاحبدلان است

نگویند از حرم الّا به محرم

حرامش باد ملک و پادشاهی

که پیشش مدح گویند از قفا ذم

عروس زشت زیبا چون توان دید

وگر بر خود کند دیبای معلم

اگر مردم همین بالا و ریشند

به نیزه نیز بربسته ست پرچم

سخن شیرین بود پیر کهن را

ندانم بشنود نویین اعظم

جهان‌سالار عادل انکیانو

سپهدار عراق و ترک و دیلم

که روز بزم بر تخت کیانی

فریدون است و روز رزم رستم

چنین پند از پدر نشنوده باشی

اَلا گر هوشمندی بشنو از عم

چو یزدانت مکرم کرد و مخصوص

چنان زی در میان خلقِ عالم

که گر وقتی مقام پادشاهیت

نباشد همچنان باشی مکرّم

نه هر کس حق تواند گفت گستاخ

سخن ملکی ست سعدی را مسلّم

مقامات از دو بیرون نیست فردا

بهشت جاودانی یا جهنم

بکار امروز تخم نیکنامی

که فردا برخوری والله اعلم

مدامت بخت و دولت همنشین باد

به دولت شادمان از بخت خرّم

به دست راست قید بازِ اشهب

به دست چپ عنان خنگِ ادهم

سر سالت مبارک باد و میمون

سعادت همره و اقبال همدم

محرّم بر حسود ملک و جاهت

که ماند زنده تا دیگر محرّم

 

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0