قالب وردپرس افزونه وردپرس

ان هوی النفس یقد العقال

به این پست امتیاز بدهید

سعدی-قصیده شماره 18

 

ان هوی النفس یقد العقال

لایتهدی و یعی ما یقال

خاک من و توست که باد شمال

می‌بردش سوی یمین و شمال

مالک فی‌الخیمة مستلقیا

وانتهض القوم و شدوا الرّحال

عمر به افسوس برفت آنچه رفت

دیگرش از دست مده بر محال

قد و عرالمسلک یا ذاالتی

افلح من هیا زاد المآل

بس که در آغوش لحد بگذرد

بر من و تو روز و شب و ماه و سال

لاتک تغتر بمعمورة

یعقبها الهدم او الانتقال

گر به مثل جام جم است آدمی

سنگ اجل بشکندش چون سفال

لو کشف التربة عن بدرهم

لم یر الا کدقیق الهلال

بس که در این خاک ممزق شده ست

پیکر خوبان بدیع الجمال

واندرس الرسم بطول الزمان

وانتخر العظم بمراللیال

ای که درونت به گنه تیره شد

ترسمت آیینه نگیرد صقال

مالک تعصی و منادی القبول

من قبل الحق ینادی تعال

زنده ی دل مرده ندانی که کیست

آن که ندارد به خدای اشتغال

عز کریم احد لایزول

جل قدیم صمد لایزال

پادشهان بر در تعظیم او

دست برآورده به حکم سوال

کم حزن فی بلد بلقع

منّ علیها بسحاب ثقال

بار خدایی که درون صدف

دُر کند از قطره ی آب زلال

ان نطق العارف فی وصفه

یعجز عن شان عدیم المثال

کار مگس نیست در این ره پرید

بلکه بسوزد پر عنقا و بال

کم فطن بادر مستفهما

عاد وقد کل لسان المقال

فهم بسی رفت و نبودش طریق

وهم بسی گشت و نماندش مجال

لودنت الفکرة من حجبه

لاحترقت من سبحات الجلال

بر دل عشاق جمالش خوش است

تلخی هجران به امید وصال

اصبح من غایة الطافه

یجترم العبد و یبقی النوال

بنده دگر بر که کند اعتماد

گر نکند بر کرم ذوالجلال

انّ مقالی حکم فاعتبر

موعظة تسمع صمّ الجبال

هر که به گفتار نصیحت کنان

گوش ندارد بخورد گوشمال

بادیة المحشر واد عمیق

تمتحن النفس و تمضی الجمال

گر قدمت هست چو مردان برو

ور عملت نیست چو سعدی بنال

ربّ اعنی و اقل عثرتی

انت رجائی و علیک اتکال

 

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*