
سعدی-قصیده شماره 17
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتی ست لایعقل
اگر همین خور و خواب است حاصل از عمرت
به هیچ کار نیاید حیات بیحاصل
از آنکه من به تامل در او گرفتارم
هزار حیف بر آنکس که بگذرد غافل
نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماند
خطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل
ندانم از چه گل است آن نگار یغمایی
که خط کشیده در اوصاف نیکوان چگل
بدین کمال ندارند حسن در کشمیر
چنین بلیغ ندانند سحر در بابل
به خال مشکین بر خدّ احمرش گویی
نهادهاند بر آتش به نام من فلفل
سر عزیز که سرمایه ی وجود من است
فدای پایش اگر قاطع است وگر واصل
ز هرچه هست گزیر است ناگزیر از دوست
ز دوست مگسل و از هرچه در جهان بگسل
دوای درد مرا ای طبیب مینکنی
مگر تو نیز فروماندهای در این مشکل
هزار کشتی بازارگان در این دریا
فرو رود که نبینند تخته بر ساحل
جهانیان به مهمات خویشتن مشغول
مرا به روی تو شغلی ست از جهان شاغل
که من به حسن تو ماهی ندیدهام طالع
که من به قد تو سروی ندیدهام مایل
به دوستی که ندارم ز کید دشمن باک
وگر به تیغ بود در میان ما فاصل
مرا و خار مغیلان به حال خود بگذار
که دل نمیرود ای ساربان از این منزل
شتر به جهد و جفا برنمیتواند خاست
که بار عشق تحمل نمیکند محمل
به خون سعدی اگر تشنهای حلالت باد
که در شریعت ما حکم نیست بر قاتل
تو گوش هوش نکردی که دوش میگفتم
ز روزگار مخالف شکایتی با دل
که آب حیرتم از سرگذشت و پای خلاص
به استعانت دستی توان کشید از گل
چه گفت گفت ندانستهای که هشیاران
چه گفتهاند که از مقبلان شوی مقبل
تو آن نهای که به هر در سرت فرو آید
نه جای همت عالی است پایه ی نازل
پناه میبرم از جهل عالمی به خدای
که عالم است و به مقدار خویشتن جاهل
نظر به عالم صورت مکن که طایفهای
به چشم خلق عزیزند و در خدای خجل
بلی درخت نشانند و دانه افشانند
به شرط آنکه ببینند مزرعی قابل
به هیچ خلق نباید که قصه پردازی
مگر به صاحب دیوان عالم عادل
نه زان سبب که مکانی و منصبی دارد
بدین قدر نتوان گفت مرد را فاضل
از آن سبب که دل و دست وی همی باشد
چو ابر همه عالم به رحمتی شامل
ز بس که اهل هنر را بزرگ کرد و نواخت
بسی نماند که هر ناقصی شود کامل
مثال قطره ی باران ابر آذاری
که کرد هر صدفی را به لؤلؤی حامل
سپهر منصب و تمکین علاء دولت و دین
سحاب رافت و باران به رحمت وابل
که در فضایل او جای حیرت است و وقوف
که مر کدام یکی را بیان کند قائل
خبر به نقل شنیدیم و مخبرش دیدیم
ورای آنکه ازو نقل میکند ناقل
کف کریم و عطای عمیم او نه عجب
که ذکر حاتم و امثال وی کند باطل
به دستگیری افتادگان و محتاجان
چنان که دوست به دیدار دوست مستعجل
چو رعب پایه ی عالیش سایه اندازد
به رفق باز رود پیش دهشت واجل
امید هست که در عهد جود و انعامش
چنان شود که منادی کنند بر سائل
کدام سائل از این موهبت شود محروم
که همچو بحر محیط است بر جهان سایل
هزار سعدی اگر دانمش ثنا گوید
هزار چندان مستوجب است و مستاهل
به دور عدل تو ای نیکنام نیک انجام
خدای راست بر آفاق نعمتی طایل
همین طریق نگه دار و خیر کن کامروز
به بوی رحمت فردا عمل کند عامل
کسی که تخم نکارد چه دخل بردارد
بپاش دانه ی عاجل که برخوری آجل
تو نیکبخت شوی در میان وگرنه بس است
خدای عزوجل رزق خلق را کافل
ثنای طال بقا هیچ فایدت نکند
که در مواجهه گویند راکب و راجل
بلی ثنای جمیل آن بود که در خلوت
دعای خیر کنندت چنان که در محفل
همیشه دولت و بختت رفیق باد و قرین
مراد و مطلب دنیا و آخرت حاصل