
سعدی-قصیده شماره 14
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید
از آنکه چون سگ صیدی نمیرود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزه ی زنخی ست
درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
از این درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکن است نه مانند آسمان دوار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش
نه پایبند یکی کز غمش بگریی زار
به خدّ اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کم است در بازار
مثال اسب الاغند مردم سفری
نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر
کسی کند دل آسوده را به فکر فگار
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنان که شرط وصال است و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه توست که بر خود گرفتهای دشوار
مرا که میوه ی شیرین به دست میافتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار
چه لازم است یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق
همان مثال پیادهست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آرد
وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرق است و دشمن خونخوار
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت میدهد عیار
گرت سلام کند دانه مینهد صیاد
ورت نماز برد کیسه میبرد طرار
به اعتمادِ وفا نقد عمر صرف مکن
که عنقریب تو بیزر شوی و او بیزار
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اول همه کاری تامل اولی تر
بکن وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت چه پیش بت زنار
زمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزمودهام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیده ی مار
طریق معرفت این است بیخلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار
پیاده مردِ کمند سوار نیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز در این فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند از این طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
بسی نماند که روی از حبیب برپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کردی از غدار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار
فراق را دلی از سنگ سختتر باید
کدام صبر که بر میکنی دل از دلدار
هر آن که مهر یکی در دلش قرار گرفت
روا بود که تحمل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بیتعنت خلق
درخت گل نتوان چید بیتحمل خار
درم چه باشد و دینار و دین و دنیی و نفس
چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید
دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن
که خود ز دوست مصوّر نمیشود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق
همه سفینه ی دُر میرود به دریا بار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتی ست بر دیوار
مرا فقیه مپندار و نیکمرد مگوی
که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
که گفت پیره زن از میوه میکند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمیرسد به ثمار
فراخ حوصله ی تنگدست نتواند
که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
تو را که مالک دینار نیستی سعدی
طریق نیست مگر زهد مالک دینار
وز این سخن بگذشتیم و یک غزل مانده ست
تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار