
سحاب اصفهانی – غزل شماره 310
از جور او مگر شب هجران شکایتی
گوید کسی که این دو ندارد نهایتی
مهر کسی خوشم که اثر در دلت نکرد
عشق تو کرد گر چه به هر دل سرایتی
هر نوع کآورند به یاد توام نکوست
هر چند ساعتی کند از من سعایتی
صبح سعادت از مه رویت نشانهای
روز قیامت از شب هجرت کنایتی
دور از توام هلاک نکرد آسمان چو دید
در کیش عشق سر نزد از من جنایتی
احوال خود که رانیم از کوی خود بپرس
از والیای که عزل شود از ولایتی
دانی که چیست آیه ی نور و حدیث طور؟
از کوی او کنایتی، از رویش آیتی
از بس سحاب بود ز لطف تو ناامید
هرگز نداشت از تو امید عنایتی



